سفارش تبلیغ
صبا ویژن
خداوند ـ عزّوجلّ ـ، هرگاه بنده ای را دوستبدارد و او اندکْ کار خیری انجام دهد، در برابر آن اندک، به اوپاداشِ بسیار می دهد و دادن پاداش بسیار در برابر کارِ اندک، براو سنگین نمی آید . [امام صادق علیه السلام]
دختر باباش
 

 
 
از: فاطمه  ::  86/5/25 ::  10:40 عصر

 

این هم قسمت آخر!

  

   پنج شنبه شب یعنی شب 19 مرداد شب تولد دوس جون هم بود ( حالا بماند که ما نفهمیدیم واقعا تولدشه یا واسه کادو گرفتن و اینا ... آره ! ) نکته ی خاص هم اینکه گوشی روم به دیوار گلاب به روتون دوس جون آنتن نمی داد و کلی حالش گرفته شده بود! همه خسته و کوفته از سفر خارج از شهر برگشته نماز خونده و عده ای غش کرده و خوابیدند! خانوم عطرنماز هم سفر مشهدی براشون جور شده بود و وسایل رو جمع کرده قرار بود که به شیراز برگردن! مراسم سوگواری به مناسبت دور شدن از ایشان توسط خودمان برگزار شد و چه اشک ها که نریختیمو مصیبت نامه ها که نخواندیم!! خانوم مجری هم کم دلمان را به درد نیاوردند از بس خنداندنمان! خلاصه که ایشان را بدرقه کرده و آب پشتش ریختیم که دوباره برگرده و همین هم شد! اتوبوس نبوده و برگشت و کلی خندیدیم!! بالاخره خوابیدیم.

   نماز صبح همه خواب موندیم بعدم غرزدن ها شروع شد که چرا بیدارمون نکردین؟! نگو قضیه از اونجا آب می خورده که عده ای گفتن ما رو بیدار نکنید و خلاصه تر و خشک با هم سوختن و همه خواب موندن! بعد از صبحانه حدود ساعت 8:30 شایدم 9 بود که کلاس شروع شد . کلاس دکتر رامین . از نظر من کلاس خوبی بود اگه اول و آخرشو یه کم حذف می کردی! (دیگه چی می موند الله اعلم) استاد محترم هم که از کلاس خوششون اومده بود کلاسو ول نمی کرد و نزدیک بود دعوایی پیش بیاد که بالاخره ختم به خیر شد و کلاسو ول نموده و تشریف بردن! دوباره ناهار و نماز و کلاسای بعد از ظهر.

   به اتفاق راضی جون توی کلاس نشسته بودیم و به یاداشت برداری مشغول بودیم که به سرمون زد دو در کنیم ! البته به بهانه ی بازدید از نمایشگاه کتاب بغل فرهنگسرا و خرید انگور! بسم الله گویان از فرهنگسرا خارج شده و به سمت محل دائمی نمایشگاه ها که درست بغل دست فرهنگسرا بود رفتیم . جای همگی خالی خووووووووب ضایع شدیم ! چون خبری از کتاب نبود بلکه نمایشگاه مبلمان و دکوراسیون داخلی بود! یه دوری زدیمو به دنبال میوه فروشی پرسون پرسون راه افتادیم. بالاخره تو یه خواروبار فروشی ( همون سوپر مارکت خودمون) که بر خلاف ظاهرش که خیلی قدیمی بود همه چی توش پیدا می شد! به مقدار نیم کیلو انگور خریداری کرده و می خواستیم که به کلاس برگردیم ولی به پیشنهاد اینجانب به سمت حرم رهسپار شدیم . جای همگی سبز خوب زیارت کردیمو زیارت عاشورا خوندیمو برگشتیم. ( نکته ی جالب هم اینکه کرایه ی تاکسی صد تومن بود و ما کلی ذوق کردیم البته فقط 25تومن ارزون تر از شهرک خودمون بود!)

   وسطای کلاس دوم یعنی کلاس استاد مخبر بود که رسیدیم . همه جا ساکت و چه بسا خنک. دوس جون گوشی درپیت اینجانب رو گرفته و به طور ناگهانی غیبش زد! و تا بعد کلاس هم اگه  شما پشت گوشتون رودیدین ماهم دوس جون رو دیدیم!بعد کلاس استاد مخبر جمع خانومونه شد وهمه ی آقایون حاضر درسالن رو بیرون نموده و دوربین ها خاموش شد و خانوم ها زنده یاد و از نور برامون صحبت کردن. ( این اسم ها مستعاره! معرف حضور خانومای شرکت کرده در اردو هستن) شب بعد از نماز مغرب و عشا نشستی در اتاق بغلی توسط آقایون برگزار کننده ی اردو ( دینی بلاگی های محترم) برگزار شد و من و خانوم مجری جای همگی خالی کم شولوغ نکردیم که صد البته مورد کنایات و تذکرات خانوم های دور و اطراف قرار گرفتیم ( راستی اصفهانی های محترم هم رسیده بودن و پایه ی شلوغ کردنمون جور شد). دوس جون که تولدش بود شربت و شیرینی پخش کرد و کلی با خانوم مجری همو شربتی کردیم . دوس جون شیرازی ها هم دیگه رفتن ! البته به جز دوتاشون که همسران گرامشون دوریشون رو تحمل نکرده و به قم اومده بودن ( هو به تو چه تو مسائل خونوادگی مردم دخالت می کنی؟!). بعد از نشست شام خوردیمو دوباره نشست با خانوم ها. دوس جون هم کلی ترکونده بودن و تخمه خریداری نموده و ما را خوشحال کردند! تخمه خورده و به صحبت ها که در مورد حجاب بود گوش می دادیم اولش خیلی مخالف بودم ولی شب که فک می کردم دیدم همش حقه و یه ذره متحول شدم. راستی رای گیری کردن که امتحان بگیرن یا نه؟ ما هم که همه بچه درس خون!! (آره جون عمت) همه موافق بودیما ولی نمی دونم چرا نگرفتن!

    بعد از نشست دوس جون به همراه مامان دوقلوها به منزلشون رفته و شب رو اونجا سپری کردن. ما هم که خوابمون نمی برد و اینکه چون شب آخر اردو بود و دیگه همو نمی دیدیم دلمون نمی اومد بخوابیم تا نزدیکای صبح بیدار ومشغول صحبت بودیم. راستی یادم رفت بگم که از بچه هایی که از تهران باهامون اومده بودن نفری پنج هزار تومن به عنوان کرایه ماشین پول زور گرفتم!( به جز بعضی نور چشمی ها) یه ذره خوابیدیمو نماز صبح و بعدم صبحانه.

   وسایل ها رو جمع کردیمو به اتفاق راضی جون  یه کم زودتر از بقیه ی بچه ها به سمت محل برگزاری اختتامیه ی اردو حرکت کردیم که لوح ها رو توی جاش بذاریم. لوح ها هنوز نرسیده بود و رفتیم تو سالن. من هم طبق معمول شیطنت هام رو شروع کرده و غیرو!

   لوح ها رو آوردن و با دوس جون ها که 6 نفری می شدیم رفتیمو لوح ها رو سر جاش گذاشتیم. البته عمو روحانی هم  کم هولمون نکردن که زود باشید و ما هم فکر کردیم اونجا لنگ این لوح ها هستن و بدو بدو درستشون کردیم ! بعد هم صدامون کردن که خط خطی (نشریه ای فوق العاده شیک بود و هر شب توی اردو بهمون می دادن) رو بوصلیم (وصل کنیم). اینجا هم کلی شیطنت نموده و خندیدیم. مراسم دیگه تموم شد و قرار شد برای آخرین بار به زیارت حرم مطهر حضرت فاطمه معصومه (س) بریم. توی اتوبوس اینجانب چندین بار نقش بلند گو رو بازی کرده و سخنان خانوم شیرازیمون که بازمانده ی نسل همون شیرازی های گل بود به بچه ها انتقال می دادم! ( عامل نفوذی هنوز هم مجهول الهویه است )

   سر اذان بود که به حرم رسیدیم. من نرفتم شبستان ولی راضی رفت شبستان برای نماز جماعت. به سمت حرم رفتم و نماز و اون دعا خوشگله! رو خوندم ( دعای صد صلوات رو می گم) هر دفعه می خونم حال و هوام عوض می شه. بعد دعا رفتم بیرون تا یه دوری بزنم و مختصر خریدی. ساعت یک و ربع بود که به سمت اتوبوس رفتمو سوار شدم اکثر بچه ها تو اتوبوس بودن. آخرین حلالیتم رو از بچه ها گرفتمو بعد هم ناهار. هنوز برامون اتوبوس نگرفتن! ما هم شب 22 تا مهمون تو خونه داریم و مامان گرام و عزیز تر از جانم دست تنها! البته من که از خدام بود دیر برسم و کمک نکنم! بعد ناهار با بچه ها دور هم جمع شدیم و صحبت کردیم . دو تا از بچه ها هم با آلفا ها رفتن ( منظور از آلفا سران حکومتی و به قول خودمون کله گنده هاس! ) و ما اپسیلون ها منتظر اتوبوس نشستیم! خانوم مجری هم در خواب به سر می بره آخه 3 روز قبل اردو و در اردو اصلا نخوابیده!!!

   اتوبوس اومد. از مسئولین اردو تشکر کرده و با ولوو اومده با بنز بی کولر برگشتیم!! یه صحنه ای هم که خیلی جالب بود عمو روحانی وقتی اتوبوس راه افتاد دستاشون رو به سمت آسمون بلند کرده و الحمدلله گفتن و ما خندیدیم!

 

   به امید دیدار مجدد بچه ها در اردوهای بعدی

 

   راستی عید همگی مبارک انشاالله کربلا و حرم آقا همو زیارت کنیم...

  


  نظرات شما()


 
 
از: فاطمه  ::  86/5/25 ::  12:58 صبح

کلاسای بعد از ظهرم طی شدن توسط کدوم اساتید یادم نیست ( نگید طرف خنگه درگیر کارای مکه ام ذهنم درست کار نمی کنه ) و بالاخره انتظار به پایان رسید و قرار شد به زیارت حضرت فاطمه ی معصومه (س) بریم . جای همگی خالی به هنگام عزیمت این مستر فیلمبردار تو سوراخ دماغ من و خانوم مجری و اغیار رو هم فیلمبرداری کردن! انگار بازیکنای تیم ملی یا شخصیت های مهم سیاسی بودیم!! یه سوژه ی جدید هم واسه خندیدنمون همین بود! برای نماز به حرم رسیدیم . منو راضی طبق معمول از گروه جدا شدیم و تندی به سمت شبستان رفتیم برای نماز. تو حیاط به عمو جون زنگ زدم... دل جفتمونم گرفته بود. مختصر دعایی کرد و خدافظی. بعد از نماز و زیارت  به سمت محل ایست اتوبوس حرکت کردیم وطبق قضیه ی آن تایم بودن تقریبا 20 شایدم 30 دقیقه ای زود رسیدیم. تا بچه ها بیان و سوار اتوبوس بشیم ساعت دیگه 9 شده بود . به سمت محل استقرارمون حرکت کردیم. هنوز عرق به تنمون خشک نشده بود که (اه اه کثیفا) متوجه شدیم یک عدد جناب مارمولک در ساک دوست عزیزتر از جان تبریزیمون جا خوش کرده! طبق قضیه ی شجاعت من و یه دوس جون دیگه در نقش خواهران پسر شجاع دست به کار شده و با شجاعت تمام مارمولک فلک زده رو از ساک اوشون بیرون کردیم.

   شام صرف شد و قرار بود مثل دیشب یه مجلس معرفی کنون بر پا بشه ولی با توطئه ی ما و همدستی همه ی بچه های حاضر در اتاق اعم از ( شیرازی ، تبریزی و تهرانی وغیرو) قضیه ختم به خیر شد!

   خبرها حاکی از اون بود که روز بعد باید ساعت 4:30 صبح یعنی دقایقی بعد از نماز صبح از خواب ناز بیدار شده و به سمت مسجد مقدس جمکران عازم شیم. خلاصه که مثل شب قبل که عین جغد بیدار بودم باز هم خوابم نبرد و بعد از نماز صبح و بیدار کردن دوستان به بد بختی به سمت مسجد مقدس جمکران عازم شدیم. جای همگی خالی با جناب محمد جواد خان که معرف حضور بچه های حاضر در اردو هست تو حیاط کلی مشغول دنبال بازی شده و چند باری یواشکی ایشان را به زمین انداختم ( نه اینکه من بندازمشا،نه خودش افتاد! ) ساعت 6 بود و دلم بد جور قار و قور می کرد موکت ها روی زمین پهن شد و بساط صبحانه آماده . کفش اینجانب هم که همیشه مشکل سازه نذاشت رو موکت بشینم و روی سکو نشستم و به دنبال خانوم مجری می گشتم که درپیت زنگ خورد. بله خانوم مجری رفته بود دم اتوبوس! اما نه طبق قضیه ی آن تایم بودن بلکه طبق قضیه ی تکروی!! جای همگی خالی حلیم مشتی خوردیم البته با کاسه های قزبیت (شایدم غزبیط و غیرو ) که داده بودن چندین بار شاهد متلاشی شدن کاسه ها و ریختن حلیم بر روی شهر کردی های عزیز بودیم. ( یه نکته ی حاشیه ای هم اینکه به ما دارچین کم رسید و نهایتا نزدیک بود مجبور شیم از خاک برای رنگ و لعاب دار کردن حلیممون استفاده کنیم!! )

    دوباره سوار اتوبوس شدیم و قرار شد به سمت یه محل خوش آب و هوا خارج از شهر قم حرکت کنیم. خانوم مجری هم تا نشستیم تو اتوبوس گفت خوبه  دور باشه من بخوابم و این چنین شد ! راه دور و تمام راه رو خانوم مجری خوابیدن! ( به قول خودش سه روزه نخوابیده ) بماند که توی راه چقدر همه رو اذیت کردمو با دوس جونای شیرازی کم آتیش نسوزوندیم! موقع آب خوردن هم کم دوستان رو خیس نکردمو غیرو. دیگه کم کم باید با همه چی خدافظی میکردیم همه چی یعنی ارتباط با خارج از وسف ( vesf). ارتباط با دنیای بیرون! دیگه هیچ گوشی آنتن نمی داد و هیچ سیستمس کانکت نمی شد! در راه باغ های پر از سیب و هلو بد جوری چشمک می زدن و درختان گردو ما رو بر اون داشتن که دست از شیشه ی اتوبوس بیرون برده و چند عدد گردو بدزدیم ولی چه بسا خیالی بود خام و باطل! در راه استخرهای پر از آب حسابی خود نمایی می کردن و البته اقوام خانوم شترمرغ رو هم در کوهستان دیدن کردیم !!

   و حال اگه منطقه ی خوش آب و هوا اینه باید همه رو یه دور دعوت کنم خونمون لابد میگن اینجا ( به قول پدر گرام بلا تشبیق) بهشته! یه بیابون که دور و اطرافش رو کوه گرفته و نسیم خنکی ازش می یومد به همراه چند تا خونه که معلومه مال آقازاده های پولداره که نمیدونن پولشونو کجا سرمایه گذاری کنن. اولین کلاس هم در محل نماز خونه ی دهکده ( به قول عمو روحانی ) برگزار شد و بعد نماز و حالا ناهار!! اما کو ناهار نیست که ناهار ندادن !  نه گوشی آنتن داشت و نه می شد با خارج از اونجا ارتباطی برقرار کرد. همه گشنه و خسته از کلاس! ساعت نزدیک 2 بود ولی از ناهار خبری نبود. نه مغازه ای هیچی نبود . عینهو برهوت! به قول عده ای از خانوما تموم این ماجرا توطئه ای از پیش تعیین شده برای سر به نیست کردن بانوان وبلاگ نویس بود ! شیرازی ها که طبق معمول به خواب رفتن البته + خانوم مجری و باز هم بماند اذیت و آزارهای اینجانب که نسبت به دوستان ابراز داشتم! با خانوم خبرنگار عزیز زیر سایه ی درخت بید نشسته بودیم و از گشنگی حرف می زدیم که تصمیم گرفتیم از وسف تا قم دیوار انسانی تشکیل بدیم به نشانه ی اعتراض ! یکی از برادرها هم می خواستند مصالح بیارن برای دیوار که غذا رسید! بعله جای همگی سبز چه زرشک پلو با مرغی خوردیم! و در نوشابه های سبز رنگ رو برای خانوم معلم جمع کردیم تا به ایشان در زمینه ی علم آموزی به کوچولوهای کلاس اولی کمک کرده باشیم.

   کلاس بعد از ظهرم به پایان رسید و اینجانب دختر استاد محترم رو هم کم اذیت نکردم البته از نوع دوستانه! بعد از کلاس بر آن شدیم که به کوه رفته و بالاخره کفش مناسب برای کوه رو یه جا استفاده کنیم! کلی هم توی راه عکس انداختیم که پیش برو تو کیسه ی عزیزه! راضی جون هم عینهو بز (البته ببخشیندا) از کوه بالا می رفت و من هم مثل مارمولک روی یه تخت سنگ نشسته بودم و تیکه بار مردم می کردم!

   و بالاخره پس از اصرارهای مکرر برادر محترم از کوه پایین آمده و سوار بر اتوبوس شدیم. من هم یه جوجه تیغی از کوه کنده و به داخل اتوبوس بردم برای آزار نوع دوم!

   اتوبوس که به راه افتاد همه منتظر بودن به جایی برسن که گوشی آنتن بده و بالاخره انواع و اقسام صدای اس ام اس گوشی ها و ذوق بچه ها که آخ جون آنتن دادم!! گوش همه رو نوازش داد. (آقا داداش ما هم که کلی دلشون شور زده بود به علاوه ی شونصد تا اس ام اس چند باری هم تماس گرفتن )

( راستی عامل نفوذی همچنان مجهول الهویه است! )

 

 

می دونم که خیلی طولانی شده و دارید خسته میشید ولی : اولا : خسته نباشید. ثانیا : قول می دم تا قبل مکه رفتنم تمومش کنم . ثالثا : این داستان همچنان ادامه دارد!!!


  نظرات شما()


 
 
از: فاطمه  ::  86/5/24 ::  12:10 عصر

 

   تا اینجا پیش رفته بودیم که به سمت میدون آزادی حرکت کردیم . هوا بس ناجوانمردانه گرم بود! از ساعت 4 چند دقیقه ای نگذشته بود که به محل ایست اتوبوس رسیدیم. البته اتوبوس هنوز نیومده بود. گوشی درپیت این جانب هم هی زنگ می خورد که خانوم فرجی کجایید؟ اتوبوس کو؟ مشکل کار اینجا بود که من و بچه ها از قبل هیچ گونه آشنایی نسبت به هم نداشتیم چه بسا از جلوی هم چندین بار رد شده بودیم ولی همو نشناخته و بعد از زنگ زدن همو شناختیم!

    تا همه ی بچه ها رو به سمت اتوبوس راهنمایی کنم و از فروشگاه رفاه مختصر خریدی ساعت 5 شده بود . نکته ی جالب اینکه همه فکر می کردن این خانوم فرجی که زنگ می زنه و ما رو دعوت می کنه کیه و به قول یکیشون یه عاقله زنیه!! ولی با دیدن من کلی جا خوردن. خب حق داشتن فرجی پشت تلفن کجا و این کجا!!! گرمای هوا و متر کردن عرض خیابون و پل هوایی به دفعات مکرر نفسی برام نذاشته بود! دوست جونم  ازروی لیست ، حضور غیابی کرد و بالاخره اتوبوس به راه افتاد. من هم ازهمون اول راهی با اکثر بچه ها دوست شدمو به قول یکیشون ماهیت خودمو نشون دادم! توی راه پر بود از پلیس راه و آقا ملکی (همون راننده سرویس گراممون ) بس یواش می رفت . نیمه های راه از بچه ها پذیرایی شد و نزدیک اذان مغرب و عشا بود که به قم رسیدیم . البته با آدرس دادن مستر احسان بخش کم گم نشدیم!

   محل اردو فرهنگسرای سازمان ملی جوانان قم بود . یه فرهنگسرای بزرگ با محیطی سر سبز و یه حوض خالی از آب! اگه پر بود که ...! خلاصه که رفتیمو تلپ شدیم تو محل استقرار. بچه های شیراز که فدای همشون بشم از صبح رسیده بودن و یکی از خانومای گل که از تبریز اومده بود + میزبانان عزیزتر از جانمون اونجا مستقر بودن. نماز به صورت جماعت خوانده شد و از شام خبری نبود،کم کم روده بزرگه داشت روده کوچیکه رو می خورد و این خانوم مجری ام هی غر می زد که گشنمه! کشت منو. بالاخره شام رسید و همه دلی از عزا در آوردن .( ماجرای اتو رو هم نمی گم که بعضی ها برای دومین بار ضایع شن ) جای همگی خالی شب اول خیلی شب باحالی بود . و باحال تر شد بعد از نشست صمیمانه. هر کس خودشو معرفی کرد اینکه از کجا اومده،میزان تحصیلاتش چقدره ، سن (قابل توجه آقایون که همه ی خانوما سنشون رو دقیق گفتن)و آدرس ایمیل و وبلاگشون رو هم دادن. وسطای مراسم شایدم آخراش بود که خانوم شریعت مدار و هیئت همراهه رسیدن. ناگفته نماند که بعضی یا خواهر،عده ای دخترخاله و دخترعمه وغیره رو به همراه خودشون آورده بودن.

   نیمه های شب بود و من و خانوم مجری که خوابمون نمی برد از هر دری سخن گفتیم تا اینکه گشنمون شد. خانوم مجری ام که یه محموله ی بزرگ میوه به همراه خودش آورده بود محموله رو بدون سروصدا از پلاستیک خارج کرد و مشغول خوردن شدیم خوردن میوه ای کاملا بی بو و بی سروصدا به نام  خیار! هرچی ما سروصدا کردیم کسی ازخواب نپرید! کولر با سرعت هر چه تمام تر کار میکرد و شب اولی یخ کریدم . ناگفته نماند که دور تا دور محل استقرار پر بود از پریزهای برق + سه شاخه که تقریبا همه پر بودن ( برق مفت بود دیگه). چشمام داشت گرم می شد که با صدای الله اکبر موبایل بعضی یا از خواب بیدار شدیم! بله اذان بود. اما این یکی فرادا خونده شد و من فلک زده که وختی جام عوض می شه خوابم نمی بره طبق قضیه ی خواب نبرندگی تا خود صبح و خوردن صبحانه بیدار بودم .

   درست یادم نیست مراسم افتتاحیه چه ساعتی شروع شد ولی بعد از قرائت قرآن توسط قاری محترم و به پا خواستن به احترام خونده شدن سرود جمهوری اسلامی دوس جونم که خانوم مجری شده بود بالا رفت و یه اعلام موجودیتی کرد!! بعد آقای فخری  سخنرانی کوتاه شایدم بلندی کردن ( به دلیل خواب آلودگی هیچی درست یادم نمی یاد) و بعد هم سرکار خانوم صادقی و .... و بالاخره کلاس شروع شد.

   اولین کلاس که عالی ترین کلاس (البته از نظر من ) هم بود مال دکتر علیرضا موذن بود. با کلی دم و دستگاه و لب تاب و اغیار اومده بودن ( آخر کلاس) . کلی ام مدرک داشتن این استاد محترم که باز هم به دلیل خواب آلودگی یادم نیست!! ( راستی یه خبر حاشیه ای : هنوز به مستر محترم که این همه به من تل می زدن سلام نکردم نه اینکه بی ادب باشما نه یه جوری منتظرم اون تحویل بگیره!) کلاس واقعا عالی و پر محتوا بود. من که خیلی کیف کردم. یه آن تراک و دوباره ادامه ی کلاس. کلاس انقدر عالی بود هم از لحاظ محتوا هم از لحاظ انتقال مفاهیم که همه ی بچه ها و علی الخصوص خانومای مشهدی هی الفاظش رو در روزهای بعد  به کار می بردن ! ( وزارت عشق، سوما، تبخیر شدن و ... )

   دیگه ظهر شده نماز جماعت و ناهار  یه کم استراحت و دوباره کلاس ...

 

 

ادامه ی ماجرا هم برای پست بعدی ....


  نظرات شما()


 
 
از: فاطمه  ::  86/5/23 ::  1:47 عصر

طهورا نام اردویی بود که به همت دفتر توسعه ی وبلاگ های دینی از تاریخ 16/5/86 تا 20/5/86 برای خانومای وبلاگ نویس توی قم برگزار شد و من هم به مدد آشنایی با یکی از دوستان وبلاگ نویسم توی این اردو شرکت کردم. البته نه از تاریخ 16/5 بلکه از دوم مرداد! حالا چطور؟ براتون میگم.

یه روز طبق معمول که هنوز از خواب پا نشده می پرم پای کامپیوتر نشستم پای سیستم و بعد از کلی دردسر کشیدن و دیدن اررور 777 خلاصه به اینترنت وصلیدم و بعد از باز کردن یاهو مسنجر دیدم به به دوست خوبم چراغش روشنه و نشستیم به چتیدن! منم که عشق اردو و بیکاری تابستون سراسر وجودم رو فرا گرفته بود تا گفت می یای بریم اردو از خدا خواسته گفتم آره! نه می دونستم اردو از طرف کجاس؟ واسه چی هست؟ و .... خلاصه با یه مختصر توضیحی که داد منم اومدنی شدم.

البته دو دقیقه که گذشت فهمیدم سلام خرس بی طمع نیست ( اصل ضرب المثل یادم نمی یاد چون به خرس علاقه ی وافری دارم گفتم خرس! البته ببخشیندا دوس جون). گفت که یه آدم بی کار،علاف ، خوش صحبت ، دارای روابط عمومی قوی!!! می خوان که بشینه به برو بچ بزنگه و ازشون دعوت کنه که قدم رنجه کنن و قدم روی چشم ما بذارن و بیان تو اردو شرکت کنن! اولش قبول نکردم برای افه در کردن ولی بعد از کلی خواهش و تمنای دوست گرام قبول کردم و قرار شد مستر احسان بخش که معرف حضور بر و بچ شرکت کرده در اردو هست با من تماس بگیرنو توضیحات بدن.

مستر مورد نظر زنگ زد و یه شرح مختصری در مورد اردو داد و بعد هم قرار شد اسامی بچه ها رو به همراه همون شرح که قرار بود به بچه ها بگم به آدرس ایمیلم بفرستن. (جاتون خالی کارم در اومد) دیگه از فردای اون روز وقت سر خاروندن نداشتم . لیست اول حدود 90 نفر اسم بود که باید به تک تکشون می زنگیدم. اولش خیلی سخت بود چون باید در نهایت ادب و احترام حرف می زدم ولی کم کم عادت کردم و لیست اول بعد از حدود دو روز تموم شد. قرار شد هر کس که می یاد تا غروب روز جمعه یعنی پنجم اطلاع بده که می یاد یا نه. البته بماند که بعضی ها زنگ نزدن و من مجبور شدم دوباره باهاشون تماس بگیرم و از تک تکشون بپرسم که تشریف می یارن یا نه ؟!

لیست دومی که به دستم رسید اسامی بچه های اعتکافی بود با اون ها هم تماس گرفتم و قرار شد بعد از اعتکاف بگن که می یان یا نه. لیست های بعدی هم به هنگام چتیدن یا تلفنی به دستم می رسید و باهاشون تماس می گرفتم. بماند که چند تا مهمونی رو از دست دادمو و گله و شکایتی بود که از طرف اقوام محترم به سوی من روانه بود .

دوباره با بچه هایی که قرار شد بیان تماس گرفتمو آدرس ایمیل و وبلاگشون رو ازشون گرفتم و خیلی مرتب و تر و تمیز نوشتم و برای مستر( که معرف حضورتون هست) فرستادم . اردو نزدیک بود و یکی دو روزی بیکار بودم تا دوباره یه سری اسم جدید که مهمانان ویژه ی اردو اعم از خبرنگار و مجری و ... بودن به دستم رسید. با اون ها هم تماس گرفتمو عده ی معدودیشون گفتن که می یان. (مسائل حاشیه ای بسیار بود چون من وسطش خسته شده بودمو می گفتم امروز میزنگم ولی نمیزنگیدمو مستر مورد نظر رو حرص می دادم .)

حالا باید از تهران تا قم با یه چیز می رفتیم دیگه پیاده که نمی شد رفت! و از اونجایی که من در طول ترم هر روز مسیر خونه تا دانشگاه رو که حدود 2 ساعتی راهه با سرویس طی میکردم (طبق قضیه ی راه قرض کردن ) به راننده سرویس گرام زنگ زدمو قرار شد روز سه شنبه ساعت 4:30 بعد از ظهر جلوی شهرک شهید فکوری منتظر ما باشه.

برای بار سوم هم با مدعوین محترم تماس گرفتم و گفتم که وسایل شخصی ،قاشق و چنگال و لیوان وهمچنین کفش مناسب برای کوه همراهشون باشه ( توی اردو هم همین سوژه ای شده بود برای اذیت کردن من فلک زده توسط مشهدی های محترمه!!).

درست یک روز مونده به اردو مستر زنگ زد و یه سری اسامی جدید از خانومای برگزیده در مسابقه ی وبلاگ نویسی پیامبراعظم (ص) رو به من داد، هر چند که دیگه خیلی دیر شده بود ولی با اون ها هم تماس گرفتمو اون هایی که می تونستن بیان اسامیشون رو اعلام کردنو اومدنی شدن.

صبح روز سه شنبه 16 مرداد طبق معمول همیشه که تا از خواب پا می شم می پرم پای سیستم پریدم پای سیستمو تا ساعت 11:30 به چتیدن و بلاگ گذاشتن توی صفحه ی 360 مشغول بودم که یادم افتاد وسایل آماده نکردم سریع دی سی شدمو به کارام رسیدم درست ساعت 3 با مادر عزیز تر از جان ناهار رو نوش جان کردیمو ساعت 3:30 به اتفاق یکی از دوستان گلم راضی جون و مادر گرام به سمت میدون آزادی محل ایست اتوبوس حرکت کردیم.

بقیه ی ماجرا بمونه برای پست بعدی ...


  نظرات شما()


 
لیست کل یادداشت های این وبلاگ

خانه |شناسنامه|ایمیل
وبلاگ من
 
 
 
 
 
 
دختر باباش
فاطمه
من منم دیگه!
 
دختر باباش
 
گل دختر - به روز رسانی :  5:9 ع 97/3/11
عنوان آخرین نوشته : چگونه در مصاحبه ورودی حوزه شرکت کنیم؟











نقد ملس - به روز رسانی :  10:32 ص 89/11/10
عنوان آخرین نوشته : کلاس

دفتر توسعه ی وبلاگ های دینی - به روز رسانی :  7:33 ع 86/10/9
عنوان آخرین نوشته : به سوی نور
 
رند
جک اس ام اس ....
 
یــــاهـو
 
قدم اول!
اردوی طهورا
رمضان
کودک